آشون ۱۱
ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۳  

اثر موسیقی میتواند باشد یا هر چیز دیگر. یک لحظه جاودانگی را می‌سازد بهتر از هر کسی فهمیدم اینکه کسی عاشق می‌شود و واژه درد را هجا میکند، معنایی انتزاعی و گاه خنده‌دار نیست.

-تو نمی‌زنی؟

- تو بزن من می‌خونم.

- چی بزنم

فرقی می‌کند؟ کافی است دست های همیشه مهربانت بر کلاویا بنشیند تا شهر را که زیر برف کز کرده بیدار کنی، به رقص آوری.

- اوه ماریای باخ!
وقتی پشت پیانو می‌نشیند انگار دردها و قوز و نارحتی و خجالت همیشه اش کنار می‌رود. هنرپیشه ها همین را تجربه می کنند جلوی بیننده، تو (نقش) هستی پس باید بلد باشی خودت را کنار بگذاری.

می‌خوانم برای مادر آسمانی... می‌نوازد با دستانی که کم به خود رنگ کرم نرم کننده دیده.

 حتی تلاش نمی‌کنم دستش را بگیرم. می‌دانم از خجالت است اما حالا بهتر می‌دانم که از ندانستن بوده، آنکه بداند چه قدر آدمی وقت برای عاشق بودن کم دارد کمتر خود را از مهر محروم می‌کند.

دیر شد و من در برفی که کم کم به طوفان تبدیل می‌شود، باید راه می‌افتادم.

نگاهش را نمی دزدد.

- خداحافظ

پسرکی که من باشم (بوسه) می‌شود.

فرشته ای که اینجا و همیشه بوده( گونه‌ی دخترکی) می‌شود و نمی‌دانم خجالت یا شرم یا هر آنچه نامش دهی.

راه زیاد نیست برف تا نیمه زانو نشسته و گاراژها که کانتینر های کوچک قفل دار هستند سایه انداخته اند کوچه زیبایی که به سبک معماری روسیه ساخته شده.

کوچه‌ای که زیبایی را با بوسه‌ای که تنها سهم زندگی بی‌مزه ام بوده پیوند می‌زند.

پسرک حتا پشت سرش را نگاه نمی‌کند، بوسه‌ هنوز بر پوست نازک دخترک ننشسته و تقلا می‌کند آرام بگیرد تا گرمای مهربانش هدیه کوچکی بشود درد‌هایش را.

 پسرک طلوع می‌کند آفتاب گرمسیر را در زمستان همیشه. نور از نگاهش می ریزد و اضطراب.

حالا ما هستیم و کوچه که دو انتهایش را ما به هم می‌رسانیم.

-سلام!!!
- سلام خوبی؟! سگ همسایه دنبالت کرده؟ چرا اینجوری شدی؟!

-------------

کلاس کر فردا را به بهانه گرفتن صدا نمی‌روم. خرگوش بازیگوش عزیزی زیر دستانم قلقلک می‌دهد باید آهنگ او را بنوازم اما من که نوازنده خوبی نیستم!

او که هست، من می‌نویسم. خطهای پنج‌گانه ناگهان مهربان می‌شوند!

 خط‌ ها با کلید شروع می‌شوند، هر کلید به دری باز می‌شود که گونه نازک و پوست ابریشمینی را در انتظار بوسه دارد.

هر نت دنباله ای می‌شود بر بوسه‌ای دیگر و هر بوسه آغازی می‌شود بر خطی دیگر که کلیدی تازه را می‌طلبد.

... ادامه دارد



 
آشون۱۰
ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۳  

از ایستگاه مترو که بیرون آمدم ندیدمشون

فکر کردم گم شدم حتما! که دستش را گذاشت روی شانه چپم.

-خوبی؟ میبخشی پسره اذیت می‌کنه!

- خوبم چی میگه؟

- پول میخواد از بابام منو تهدید میکنه.

ادامه نمی‌دم. چه قدر راحت گفت اما خودش یکه خورد و پس کشید کمی. تا خونه راهی نبود اما من تا به حال از طرف شوگا(بازار) نیامده بودم. پله ها رو دو تا یکی میدوه انگار می‌خواد یادش بره میخنده و می‌گه:

- بریم خونه شما!

- بریم. خوشحال میشم.

ترسیدم که باباش عصبانی شه.

-بابا نارحت نمیشه؟

- بابا نیست تا شب که بیاد.

می‌دونستم کجاها ممکنه باشه یا بار یا دعوا یا هر عیاشی دیگه، پیرمرد بد جوری غرق کثافت بود.

- بریم.

داشتم فکر میکردم چرا خواست بیاد. انگار اون بود که می‌خواست من رو به زندگی برسونه. به عشق گرم تو نگاهش. اما این من بودم که نگاهش رو اگه سر نمیخورد از تو چشمام میبوسیدم با هر نگاهی.

به جز دستهاش هیچ یادم نیست از دیده ها که شنیدن صدای پیانو با نوازش عاشقانه انگشت‌هاش رهام می کرد. و صدای آلتو مخملینش که انگار هزاران سال تاریخ عاشقانه‌های شرقی رو در خودش حل کرده بود.

تا حالا نخونده بود پیش من.

......

ادامه دارد



 
آشون ۹
ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٤  

خدا خدا می‌کردم ماشين پيدا بشه.

توی اون شهر بزرگی که تا‌کسی‌هايی که من ديدم از تعداد انگشتهای يه دست گربه هم کمتر بود! شانس آوردم که رسيدی.

-سلام

-سلام شمام اينجايی؟ منتظر ماشينم.

-مگه سرکيس نيامده؟

-نه! بانک کار داشت. مثل اينکه مسافر می‌آمد.

-يعنی منتظر تاکسی هستی؟ پياده نريم؟

-باشه!

انقدر ساکت بودی گاهی که اين بودن تميز و مثل آبی آسمون رو نمی‌شد يه حرف آورد. گاهی حرف می‌زد مثل اين دفعه...

-تمرين ديروز عالی بود. قرار شد که اجرا دو نوازی با گارو داشته باشم.

-پيانو-ويولن؟ عالی می‌شه

-تو چرا هميشه اون وری نگاه می‌کنی وقتی با منی؟!

خنديد.. موهاش رو کرد زير کلاه بافتنی تميز قهوه‌ای، رنگ چشماش. نگاهش کردم، نگاهم رو ندزديم مثل هر دفعه.

-خوب اين همه چيز ديدنی هست اينجا!!

-خوبه!

نگاه که کرد نگاهم فکر کنم  ليز خورد رو زمين!

پاش رو از روی آشغال سگ کنار خيابون برداشت و تقريبا پريد. لاغر بود. داشتم فکر می‌کردم پاش خوب شده يا نه. خواستم بپرسم، ياد حرف آرمن افتادم، حرفم را خوردم.

دستکش قهوه‌ای رو شناختم با خال‌های سفيد و زرد کوچولو.  

-همونه که آنا خانوم داشت می‌بافت. معلومه خيلی دوستت داره...همه دوستت دارن البته!
سرما بود يا خجالت کشيد يا هر چی.. گونه‌هاش قرمز شد.

-همونه! آنا خانوم واسه تولدم داد بهم! ديروز بود.

ياد حرف آرمن افتادم که گفته بود تو تقويم بنويس و ننوشتم!! هزار تا به خودم بد و بيراه گفتم.

-من گرسنه‌ام بريم اينجا؟ من می‌ميرم واسه کيکهاش!(بماند که سير سير بودم!)

تولدت هم مبارک.

-ممنون البته جشنی نبود که دعوت بشی.

نشستيم.لباس‌هاش نو نبود. حس کردم معذب شده از گناه نانوشته کهنگی لباس‌هايی که اينقدر برای من زيبا بودند. شلوغش کردم. شانس من آنکه کتاب نت پيانو <راخمانينف> که به عقيده بزرگان سخت‌ترين نت‌های پيانو جهان است رو داشتم.

-خوب! ببينم! من اين يکی رو که ۲ روزه می‌زنم! بقيش رو هم تعطيلات و بی کاری‌ها!

نتوانستو جوٌ کثيف را بشکنم. معذب‌تر از هميشه بود. با شال‌گردن طوسی -گيريم کهنه-پری قصه‌های من است.اما نگاه بی تفاوت و سرد هم‌شهری‌های عزيز!!! نشان تحقير دارد.تحمل نکردم:

-بريم يه جای ديگه من بوی دود اينجا اذيتم می‌کنه!

-اگه تو راحتی.

                                               ***

سر چهارراه دوم سوار مترو شديم. ۲۰۰ متری زير زمين بود و پله‌برقی‌ها سريع.

نگران به نظر می‌آمد. کلاهش رو سفت کرد، دور شد از من.

-من می‌شينم! شما پياده که می‌شيم با فاصله دنبال من بيا!

جا خوردم. اين همه خوشحال بودی و حالا اين همه نگران؟

پياده شديم. <آوو> رو ديدم که پياده شد. فهميدم چرا نگران شده بود.

پله‌ها به بالا نرسيده بود که رفت و شروع به حرف زدن کردن. همون پسره که باباش مجبورشون کرده بود دوست باشن!

 

                                                                                                 ادامه دارد 



 
آشون۸
ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٩  

به خانه که رسیدم روی کلاهم تقريبا يخ زده بود.

- اين چه وضعيه؟

- شرمنده ! تقصير آرمن ه!

- تقصير چيه مگه آدميزاد اختيار نداره؟ خوب تو که ديدی سرده می‌گفتی سرکيس بياد دنبالت.

- چای داريم؟

- نه، گاز رو برده پر کنه بياد!

                                                      ***

صدام شبيه به صدای کلاه قرمزی شده. سرما خوردن تو اين هوا بدترين مرض دنياست. کتاب بِيِر جلوی رومه .

- اين پيانو کوکش درست نيست بگين آناهيد بياد درست کنه!.                      

- دماغِت گرفته يا گوشِت؟!

صفحه ۵۶ رو باز می‌کنم. سخت و مبهم. حوصله‌ام سر می‌رود. پنجره دو جداره چوبی با شيشه خيس از برف ،وسوسه تماشای برف .

سوز سرما، سرک می‌کشم به حياط. بچه‌ها آدم برفی بزرگی ساخته‌اند. مادر ريتا بلند بلند صداش می‌زند.

و... با قدمهای شمرده. کفشهای تابستانی!، کلاه شيک . قد بلند... خودش بود. يکی از بچه‌ها بی هوا می‌رفت که دامن سياهش را گلی کند. دودستی بقلش زد. و چرخيد و زمين گذاشت. 

من هول شدم. نه می‌توانستم بروم و نه بمانم!

آرمن از جلو ساختمان ما آرام رفت و رسيد کنارش. بسته‌ای گرفت و آمد. با بچه‌ها که خداحافظی کرد ،برگشت.

آرمن؟ چرا؟

در را که‌زدند مثل فرفره باز کردم.

-زرنگ شدی! (صدای مادر از آشپزخانه بود!)

- سلام فين فينی! خوبی؟

- سلام دون‌‌ژوان!

- بفرما اين نتهای کر و تمرين جديد است. نينا آورد داد بدم بهت. گفت می‌دونه سرما خوردی اين رو هم داد نمی‌دونم چيه مال توه!

- بازش نکردی؟ بيا تو.

- نه من می‌رم پيش مامانم شوگا(بازار ميوه‌ و سبزی و نان و همه چيز!)

- اوهوم. رفتی اگه ديدی تشکر کن.

- باشه. برو فعلا بمير!

- بعدا می‌ميرم!

                                                 ***

سلام

فکر کردم شايد از بی‌کاری در بيا .نتهای کر رو آوردم برات. صدات اميدوارم زود باز بشه و بخونی. صدات رو دوست دارم. خوشحال می‌شم اين هديه کوچک را از من داشته باشی(آدمک فلزی دختری که نوک پا ايستاده و فکر کنم لباس پاتيناژ به تن دارد) برای من خوش شانسی می‌اره. برای تو هم حتما.

نينا خانم زحمت نوشتن نامه را می‌کشد.

(نمی‌گفتی هم از خط مهربان و کج و لوچه معلوم بود!)

می‌بينمت. نينا

 

نت‌‌ها علامت‌گذاری شده و کامل اند. حالا من چی‌کار کنم؟

                                                       ***
هفته دوم بود. عجيب سرما خورده بودم. کابوس می‌ديدم.

جایی بزرگ .. انگار بُعد چهارم دنيا باشد. هميشه از اين همه بزرگی می‌ترسيدم.. هر طرف که ميروم هيچ نيست و صدای همهمه هست. از بچگی وقت تب می‌دويدم.  گرم.. گوشهام داغ داغ پاشويه، لرزم می‌گیرد. خانوم آستِغيک جوشانده آورده. اثر نمی‌کند.

                                                        ***

يادم نمياد کی بهتر شدم. فقط يادم هست که همان روز پای پنجره دست تکان دادم ... دست تکان داد.  

صدای قدم‌هاش که جلو خانه قطع شد دلم ريخت. آينه کجاست؟ من چرا کثيفم؟

زنگ جوجه‌ای در بلند شد.

- سلام.

- سلام خوبی؟

- ممنون . ممنون از نت‌ها و ..

- خواهش می‌کنم. خوبی؟

از هول بودن من هول شد.

- آره. بفرما تو. مادرم مياد الان توی اتاق لباس اتو می‌زنه!

نپرسيدم چه کار دارد. سرخ شد. آمد تو. من معطل بودم که چه کار کنم؟ با دست اشاره کردم به اتاق پذيرايی با لبخند.

- مادر! الان می‌آن.

راستی پيانوم کوکش بم شده کسی رو سراغ نداری؟

- چه پيانو خوبی داری.

دستهاش روی کلاويا انگار خواهر کوچکش را ناز می‌کند.

- می‌زنی؟ مادر اشاره کرد می‌آد.

سرخ شد. خجالتی بودنش رو نفهمیده بودم. هر چه روی صحنه راحت بود اينجا..

-نه من برم... مادرم اين سيب‌ها و جوشانده رو دادند که بيارم.

- ممنون. همچين با عجله در را پشت سر خودش بست که من هاج و واج ماندم!

- پس کو مهمون؟!

- رفت.

  سيب‌ها عجب سرخ بود.

                                                         ***

                                                                                             ادامه دارد



 
آشون ۷
ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٧  

سرکيس گفت و من رو سوار کرد. صندلی روکش سفيد داشت. سرکيس حواسش جمع بود روزنامه انداخت.

- سرکيس جان آنت خوبه؟ دخترا خوبن؟

-خوبن ايمان جان. آنت بانکه.آستغيک(asterix) كيك پخته بود داد بيارم برات همون پشته. بابات گفت بايد كپسول گاز خونه رو ببرم عوض کنم.

- دستت درد نكنه سركيس جان.

سركيس كم حرف می‌زدكم كه نه اما بعضی موقع‌ها خيلی كم حرف می‌زد ديدم حرف نزنم بهتره. خيابون ما دور نبود. اما مسيرش از جلو موزه هنر و می‌گذشت مجسمه مادر ارمنستان رو از همه جای يروان می‌شد ديد. اما نزديكش كه ميرفتی خيلی بزرگيش به چشم می‌امد با شمشير تو دستش. مثل يه مادر واقعی آماده دفاع بود.

سركيس حسابی آروم می‌رفت. راديو رو روشن كرد:((يرواننه خسوم))-به قولی فارسی‌اش م‌يشود صدای ما را از ايروان می‌شنويد- هميشه اين ساعت آهنگ بود. تلوزيون احتمالن سريال آمريكايی رو كه با بد سليقگی و صدای يكنواخت برای همه كاراكترها به زور دوبله شده بود رو داشت پخش می‌كرد.

-ايمان دستت خوبه؟

-آره يه ذره خون می‌آمد كثيف شد.

-زود برو تو خونه بتادين بزن .

-چشم.

                                                      ***

در كه زدم خود آنا خانوم در رو باز كرد. جوونيش ايران بوده. خيلی من رو دوست داشت هميشه لپم رو می‌كشيد و كلی می‌ماچيد! بعد از كلی تعارف و مهربونی و ماچ تعارفم كرد كه برم تو .

-شكل آدم برفی شدي. دويدي؟ از نفس افتادی كه.

-نورا بيا ببين كی اومده؟

نورا بدو بدو می‌آد. دختر با نمكيه كلاس دومي، كلارينت می‌زنه. سلام می‌كنه می‌دوه می‌ره.

- ايمان جان تعارف نمی‌كنم. بيا خودت.

 بيا تو بابكن هم كه‌ می‌شناسي؟ استاد ويولون خاچيك هم هست. پسرش اومده نديديش تا حالا. بيا ببين.

تند و تند كاپشن و دستكش و كلاه و شال گردن رو روی جا رختی سوار ميكنم. آينه نشون می‌ده كه نسبتا شبيه بچه‌ي آدميزادم!

-سلام!

همه با هم برمی‌گردند و نصفه نيمه جواب ميدهند.

آرمن اشاره می‌كنه كه كجا بودي؟ بيا اينجا! كاپشن را كه جابجا می‌كند و من می‌نشينم. تازه ياد دليل آمدن می‌افتم.

- كو؟

- دستت چی شد؟

- رفته  اون ور؟

- نه مامانش زنگ زد رفت. داداش بزرگش مثل اينكه دعوا كرده كتك خورده بد جور.

- كدوم داداش بزرگه؟

- نديديش كلا صبح تا شب و شب تا صبح يا مسته يا مشغول زدن!

- ......

- حالا چه‌ت شد؟ می‌بينيش .

آنا خانوم كيك به دست وارد شد. همه سر بسرش می‌گذارند. تا به حال اين‌جوری نديده بودم خوشحال باشه. شبيه عكس جوونيش شده تو جلفا.

شلوغش می‌كنن همه سر و صدا زياده كم كم داشتم عصبی می‌شدم كه فهميدم قراره آواز هم بخونم واسه جمع!

برگشتنی آرمن گرفته بود.

-ايمان اگه ناراحت نميشی بگم.

-هوم؟

- بابای نينا توی جنگ پاهاش قطع شده. همش هم مشغول خوردنه. اگه مامانش پيانو درس نده وو خودش كار نكنه از پا افتادن.

دستم يخ می‌كند. كف دستم در سرمايی كه چند ثانيه پيش جلو خانه همسايه از دماسنج خواندم و منفی شانزده بود گز گز می‌كند.

يه ذره مكث می‌كنه.

- خيلی سخته زندگيشون.فاميل دور ما می‌شن........پای چپش روز مهمونی می‌لنگيد باباش زده بود واسه همين نرقصيد.

نمی‌دونم اسم اين حس چيه اما عجيبه. هزار تا فكر می‌پيچه تو سرت راه فرار نداره.... همه درای چوبي خونه‌ها كه كنده شدن واسه فرار از سرما و جای خاليشون مونده تو ذهنم می‌چرخن. همه پنجره‌ها كه به زور دنيا رو به داخل خونه مرتبط می كنن. همه شوت زباله‌هايی كه پر شدن. همه چيز تو سرم زنگ می‌زنه.

-من چی كار می‌تونم بكنم براش؟(زير لب گفتم اونم فارسي)

-هيچی. فقط حواست باشه دلسوزی نكنی كه عصبانی می‌شه.

دل سوزي؟ دل من كه سوخت. تموم شد خاكستراش رو فوت می‌كنم تو چشم همه بزرگترايی كه بيشتر از همه چيز به فكر سكه‌های عسلي تو جيباشونن.

- باشه.

- ببين بيا بريم بيليارد من پولشو می‌دم!

- نه حوصله ندارم.

- بريم از اون بستنی ميوه‌ای ها بخريم؟ نزديك شوگا داره.

از كنار زباله‌هايی كه انبار شدن رد می‌شيم. اين‌ها كثيف ترن يا آدم‌ها؟

فكر می‌كنم اگه نه بگم ناراحت می‌شه: بريم.

خودش را به خوشی می‌زند . ادا اوصول می‌آيد .. مايكل جكسون می‌رقصد. بايد عاقل باشی كه پشت صورتكش را ببيني. گريه و خنده.

صدای پارس سگ در حال مك زدن بستنی در سرمای زير ۱۶! حواسمون رو جمع می‌كنه.

- سلام !

- سلام بچه مايه دار خوبي؟( ميگن كه تو كار مواده نميدونم راست بگن.)

 رد می‌شه و ميره.

- خودش بود.

- دوست نينا؟

- دوست زوركيش! بدهی بالا اورده باباش . زوركی می‌خواد بدهی صاف كنه.

كم كم داره حاليم می‌شه كه حس عجيب يك نگاه از كجاها می‌تونه رنگ بگيره...

 

                                                                           ادامه..... شايد....